کمی شبیه تئاتر؛ طعنه‌ای که آینه به من زد!

کمی شبیه تئاتر؛ طعنه‌ای که آینه به من زد!

کمی شبیه تئاتر؛ طعنه‌ای که آینه به من زد!

نوشته شده توسط : مهدی معصومی / دیدگاه / جمعه, 09 آذر 1403 19:42

 

 

درست بود؛ فقط کمی شبیه تئاتر! 

نمی‌دانم شاید اگر حال و هوای حضور در محله شیخ هادی، چرخشی به دور ساختمان تئاتر شهر و اتمسفر سالن قشقایی نبود، همین‌قدر شباهت را هم برایش قائل نبودم! این نمایش بیشتر شبیه واقعیت بود؛ صحنه‌ای که با تمام سیاهی‌اش مدام رنگ عوض می‌کند و آینه‌ای که هر از گاهی نمایان‌تر می‌شود و من خیره‌تر می‌شوم تا بلکه ببینم خودم را کجای این صحنه می‌توانم پیدا کنم...

آینه به دنبال چیست در این صحنه؟ چه ارتباطی را می‌خواهد بین تسلسل آفرینش نقش‌هایی بیگانه با هم را با من برقرار کند؟ 

من چه می‌کنم در میانِ «بلوای آشتی دادن کانت با هگل؟» «درگیری دانشجو با استادی که اخلاق و ادب را رعایت نکرده؟» «دعوای زن با شوهری که حافظه‌اش را از دست داده؟» «تبادل فلسفه میان مرد معلول و زن دست‌فروش؟» «حماسه دختران جمشید و سرنگونی ضحاک؟» «مشاجره داریوش سر به هوا و دائم‌المقروض با فاطمه که سخت به کارش متعهد است؟» «تلاش نابازیگران روی صحنه برای بازی و اشتیاق‌شان به دیده شدن؟» «تضاد میان علاقه‌ام به بستن چشم و شنیدن صدایی آرام‌بخش هنگام خواندن متنی دلنشین با قلقلک تماشای زیرچشمی به ژست‌هایی که با هر بار خاموش و روشن شدن صحنه عوض می‌شوند؟» «چالش رخ در رخ نشستن با ۸۰ چهره در آینه روبرو؛ از آن‌هایی که پشت‌تشان به من است و آن‌هایی که پشتم به آن‌هاست و چه عجیب که الان همه ما روبروی هم قرار گرفته‌ایم! حتی من روبروی خودم!!»

 

آهان؛ فهمیدم طعنه‌ی آینه را.

حالا همان‌قدر که خودم را واضح در آینه روبرو می‌بینم، ارتباط بین تسلسل این نقش‌های بیگانه با یکدیگر را با بازی هزار نقشی که در تکرار روزهایم به آن‌ها دچار می‌شوم را هم به وضوح درک می‌کنم!

منِ پدر، منِ شوهر، منِ کارمند، منِ کارآفرین، منِ خبرنکار، منِ نویسنده، منِ مرد خسته‌ی ایستاده در ایستگاه پرازدحام مترو، منِ نشسته پشت فرمان در ترافیک سر چهاراهی که مامور و چراغ دارد یا در خلوتی آزادراهی که به جاده‌های شمالی ختم می‌شود، منِ ساکن آپارتمان شماره ۹ پلاک ۲۹، منِ مشتری ثابتِ بقالی محل و هزاران من دیگر، همه منم! و چه بازیگر خوبی هستم من، که هیچ‌کس متوجه نمی‌شود آن همه من، همین منم که منم!

و چه بازیگران خوبی هستیم ما که هر روز در مواجهه‌ی با یکدیگر یکی از آن من‌هایمان را بازی می‌کنیم، تا برسیم به اپیزود بعدی و یک من دیگر...

 این طعنه‌ی آینه‌ی صحنه‌ی کمی‌ شبیه تئاتر بود به ما؛ این نمایش شبیه زندگی ما بود یا زندگی روزانه ما شبیه یک تئاتر است؟!

 

پی نوشت: کمی شبیه تئاتر یک واقعیت دیگر را هم به رخ کشید که نمی‌توان از آن گذشت؛ مهارت نویسندگی و ژرفای اندیشه دکتر میثم زندی و اوج هنرنمایی فاطمه زندی و داریوش رشادت.

 

مهدی معصومی

صاحب امتیاز و مدیرمسئول رسانه فرهنگ شهروندی

  • نظرات

Please publish modules in offcanvas position.